این داستان واقعی و در یکی از شهرهای حومه استان اصفهان رخ داده است.
نام واقعی افراد در این ماجرا تغییر یافته است.
زندگی شیرین و رابطه دوستانه با خانواده نعمت بزرگی است که هر انسانی به وسیله آن میتواند پیشرفت
زیادی در زندگی خود داشته باشد.
بابک که از این نعمت بزرگ خداوند بهره مند بود و زندگی خوبی را در کنار جمع صمیمی خانواده خود
میگذراند آرزوهای زیادی را در سر خود می پروراند.
او دارای دو برادر بزرگتر و دو خواهر بود که یکی از خواهرها از وی بزرگتر و دیگری سنش از او کمتر
بود. پدری خوش قلب و مهربان و مادری دلسوز سایه ای مطمئن برای یک زندگی خوب در آینده بر بالای
سر بابک بودند. خوشبختانه زندگی آنها از لحاظ مالی در رفاه بود و دو برادر بزرگتر با کمک پدر و مادر
ازدواج کرده بودند و با همسران خویش روزگار خوبی را داشتند. ضمن اینکه ناگفته نماند که برادر بزرگ
بابک خارج از کشور و در آلمان زندگی میکرد.
اما در همان زمانی که ازدواج بابک نزدیک میشد متاسفانه در اثر یک حادثه پدر بابک سکته کرد و قدرت
حرف زدن و راه رفتن کامل خود را از دست داد و مدتی بعد از این ماجرا مادر بابک نیز بر اثر یک اتفاق
سکته مغزی کرد و مدتی زمین گیر شد.
این دو اتفاق ناگوار خرج زیادی را برای خانواده بابک در بر داشت و آنها مجبور شدند خانه خود را با تعداد
زیادی از وسایل با ارزش به فروش بگذارند تا بتوانند با پول آنها خرج بیماری پدر و مادر خود را بدهند.
این موضوع باعث شد که اوضاع مالی خانواده آنها دچار دگرگونی شود و تمام رشته های بابک تبدیل به پنبه
گردد. هر روز که از این موضوع میگذشت وضع برای این خانواده بدتر میشد که یکی از دلایلش میتوانست
از کار افتادگی و بی درآمدی پدر بابک باشد.
متاسفانه بعد از این موضوع بحران بزرگی در روحیه بابک بوجود آمد و تا جایی پیش رفت که بابک به
تجویز دکتر روانشناس تعداد زیادی قرص اعصاب را در روز مصرف میکرد. اما متاسفانه بابک که همه
چیز خود را از دست رفته و پدر مادر خود را در این وضع میدید قرصهای اعصاب هم جواب او را نداد و کار
به جایی کشید که او شش ماه از سال را در تیمارستان روانی فارابی اصفهان میگذراند.
اوضاع خیلی بحرانی شده بود. از یک طرف پدر و مادر بابک با این بیماری خود فرزندشان را در چنین
موقعیتی می دیدند و از سوی دیگر دو خواهر دم بخت به جای ازدواج کردن خود را تا آخر عمر پرستار
پدر ـ مادر و برادر خود می دیدند.
پسر دوم خانواده که در ایران زندگی میکرد هیچ توجهی به وضعیت زندگی پدریش نداشت و فقط در فکر
زندگی خود بود. اما بابک که روز به روز دچار بحران روحی شدیدتری میشد یکی از دورهای شش ماهه
خود را سپری کرده بود و به جمع خانواده خویش باز گشته بود.
متاسفانه در آن خانواده دیگر شخصی با اعصاب راحت وجود نداشت که بتواند به بابک دلداری دهد و کمی
اوضاع روحی آن را آرام کند. تا اینکه در اوایل شهریور ماه ۱۳۸۵ بابک در اثر فکر و ناراحتی زیاد در
خانواده دچار حمله قلبی شد و این جوان ۲۴ ساله با زندگی وداع کرد.
اما امروز که درست یک سال از فوت بابک میگذرد هر وقت پنجشنبه ها به قبرستان میرویم دو دختر جوان
و یک پدر مادر پیر را می بینیم که اشک در چشمان آنها خشکیده است و سر بر سنگ مزار جوان از
دست رفته خود گذاشته اند.
خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی دردو غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکارو جا گذاشتی قانون جنگل و زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی میگه
می دونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره
+ نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 4:1 توسط جزیره |

این داستان واقعی و در یکی از شهرهای حومه استان اصفهان رخ داده است.
در این ماجرا نام واقعی افراد تغییر یافته است.
یکی از روزهای سال ۱۳۸۱ و گروهی از رفقا به دور هم جمع هستند. هر کس آرزویی دارد و هدفی را در
ذهن خود برای آینده دنبال میکند. یکی از این گروه در آرزوی رسیدن به عشق خود و ازدواج با دوست
دخترش است. و شخص دیگری رویای یک خواننده محبوب شدن را در سر خود می پروراند و....
نزدیک غروب است و صدای خنده های هر یک از این رفقا مزه خاصی را برای خود دارد. یکی از شدت
ناراحتی هنگام خندیدن در عمق چهره اش میتوان بغض سنگینی را که از روی نا امیدی به آینده است
دید. و دیگری از اینکه روز ازدواجش نزدیک میشود در حال بال درآوردن است.
اما بعد از چند دقیقه خانواده ای از آنجا عبور میکند که در آن دختری وجود دارد که بعد از هر چند قدم راه رفتن
به حالتی که از خانواده خود پنهان کند پشت سرش را نگاه میکند. بعد از متوجه شدن همه اعضای گروه از
این ماجرا به یکباره نگاهی به فرهاد می اندازند و او را در حالتی میخکوب می بینند. آری آن دختر خانم هم با
نگاه کردن به پشت سر تلاش میکرد تا چهره فرهاد را ببیند.
فرهاد متولد ۱۳۶۲ و فروغ متولد ۱۳۶۷ و آغاز رفاقت آنها.
فروغ درباره علاقه ای که به فرهاد داشت با مادر خود صحبت کرده و او را در جریان این رفاقت عاشقانه
گذاشته بود. و فرهاد که حاضر بود به خاطر عشق خود همه آرزوهایش را زیر پا بگذارد با پدر خویش این
ماجرا را در میان گذاشته بود.
در میان همه رفقا عشق فرهاد به فروغ مثال زدنی و تک بود و همچنین کسی جرات به زبان آوردن نام فروغ
را در جلوی فرهاد نداشت.
اما خبرها به گوش پدر بزرگ فرهاد که آدمی بسیار مذهبی و مومن بود رسیده بود و او هم دنبال بهانه ای
میگشت تا فرهاد را که از داشتن سایه مادر بی بهره بود و به همراه پدرـ یک خواهر و برادرانش در خانه او
زندگی میکردند را از خانه بیرون و او را از این عشق منصرف کند. ولی عشق فرهاد یک عشق پاک و
بی نظیر بود و هیچ مانعی نمیتوانست نظر او را در مورد فروغ عوض کند.
تقریبا یک سال از آشنایی این دو نفر میگذشت که متاسفانه در اثر یک دعوای خانوادگی که بین فرهاد و
پدر بزرگش بخاطر مسئله عاشقی او اتفاق افتاده بود باعث شد که فرهاد از سوی پدر بزرگش از خانه بیرون
رانده شود و دقیقا از تاریخ ۱ تا ۳۱ تیرماه ۱۳۸۲ یا به عبارتی یک ماه تمام را در خیابان زندگی کند.
اما فرهاد از این موضوع ناراحت نبود و میگفت برای رسیدن به فروغ هر کاری را انجام می دهد.
بعد از پایان دوره خیابان خوابی فرهاد متاسفانه یکی دو بار فروغ که در حال صحبت کردن و یا قدم زدن با
دوست پسران جدید بود دیده شد و متاسفانه آن لحظه چهره فرهاد دیدن داشت. ولی با این حال عشق فرهاد چیز
دیگری بود و باعث شد که تمام گناهان فروغ را نادیده بگیرد و او را ببخشد.
تابستان ۱۳۸۳ فرا رسید و فرهاد با قولی که از فروغ و پدرش گرفته بود خود را آماده می کرد که راهی
خدمت سربازی شود و بعد از آن با دختر رویاهایش ازدواج کند. ۱۸ تیر ۱۳۸۳ روز اعزام فرهاد به پادگان
آموزشی بود و میشد ناراحتی دوری ۲ ساله او را از فروغ در چهره اش دید. ولی او با این امید که فروغ
منتظر او خواهد ماند و پس از خدمت با وی ازدواج خواهد کرد به خود قوت قلب می داد.
اما درست در ۱۷ تیرماه ۱۳۸۳ یعنی یک روز قبل از اعزام فرهاد به خدمت سربازی فروغ با بسته ای در
دست به در خانه فرهاد آمد و خبر ازدواجش را با پسری دیگر که شغلش نقاش ساختمان بود را به او داد و
محتوای آن بسته تمام نامه ها و عکسهایی بود که این دو نفر در طی دو سال رفاقت با یکدیگر بدست آورده
بودند. در آن لحظه سنگ به حال فرهاد گریه میکرد و همه دوستان سعی میکردند به گونه ای او را تسکین
دهند و برای رفتن به خدمت آماده اش کنند.
فرهاد با مظلومیت و بغض خاصی راهی خدمت شد و فروغ هم یک ماه بعد ازدواج کرد. اما امروز که بیش
از یک سال است فرهاد خدمت سربازی را تمام کرده و سه سال از ازدواج فروغ میگذرد هر وقت نام فروغ
را در جلوی فرهاد به زبان می آوریم بجز اشک چیزی را در چهره او نمی بینیم.
گر حال تو همچون منه آشفته خراب است گر خواهش دلهای منو تو بی حساب است
ای وای به حال هر دوی ما
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 4:36 توسط جزیره |