ما ظاهرن رفیقان هر پشت اعتمادی هر سینه رفیقی خود کردهها چه آسان
بس نارفیق بودیم
زخمی به خنجر کردیم
با تیغ کین دریدیم
نسبت به داور کردیم
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 1:31 توسط جزیره |
این اتفاق واقعی است و در یکی از شهر های حومه اصفهان اتفاق افتاده است.
در این ماجرا نام واقعی افراد تغییر یافته است.
مهر ماه ۱۳۸۳ و دو کبوتر عاشق دست در دست هم با یکدیگر نامزد می شوند. شهاب که دارای مدرک
لیسانس زمین شناسی بود بالاخره پس از سپری کردن مشکلات به آرزویش رسیده بود و با دختر رویاهایش
بسیار عاشقانه نامزد کرده بود.
در سوی دیگر حامد که دارای مدرک دیپلم تجربی بود در حال جدا شدن از دوست دخترش بود. و بعد از جدایی
به واسطه پدر یکی از دوستانش در یکی از شرکتهای معتبر استان اصفهان شروع به کار کرد.
اما حامد بعد از شروع به کار در شرکت تغییر بزرگی در رفتار خود داده بود و دیگر آن آدم خاکی و دوست
داشتنی گذشته نبود. بالاخره حامد در مرداد ۱۳۸۵ با دختر خانمی ازدواج کرد و زندگی مشترک خود را آغاز
کرد. اما متاسفانه با اینکه حدود دو سال از نامزدی شهاب میگذشت او همچنان بیکار بود و موفق به ازدواج
کردن نشده بود. از آنجا که شهاب و حامد رابطه دوستانه خوبی با هم داشتند بعد از ازدواج حامد این رابطه
دوستانه خانوادگی هم شد. ولی بعد از مدتی به دلایل نامشخص میانه حامد و شهاب شکر آب شد. و هر موقع
که از شهاب درباره این مطلب سوالی میشد او در پاسخ میگفت حامد آدم نامردیست. بالاخره در ساعت
۱۲ شب روز ۱۰ مهر ۱۳۸۵ از طرف حامد تلفنی به شهاب شد که از او خواسته بود تا یک ساعت دیگر در
یک محلی به سر قرار بیاید. شهاب هم به حرف او گوش کرد و مدتی بعد راهی محل قرار شد اما قبل از رفتن
به نامزد خود سپرده بود که اگر تا ۲۰ دقیقه دیگر تماس نگرفتم به پلیس اطلاع دهد. اما ساعاتی گذشت وخبری
از شهاب نشد. بعد از در جریان گذاشتن پلیس و جستجوی آنها هیچ چیز دستگیر آنها نشد و حتی هنگامی که
پلیس به در خانه حامد رفته بود او در پاسخ به ماموران گفته بود که شهاب در ساعت یک پیش من آمد و بعد از
نیم ساعت محل قرار را ترک کرده است. متاسفانه بعد از دو روز جنازه شهاب در کانال آب و در حالی که
یک دستبند نظامی به دستش بسته شده بود توسط مامورین شهرداری پیدا شد. همه شواهد بر علیه حامد بود
چون او آخرین نفری بوده که با او قرار ملاقات گذاشته و همچنین با شهادت بعضی از اطرافیان دزدی بودن
آن دستبد از پادگان که توسط حامد در زمان خدمت انجام شده بود برای پلیس آشکار شده بود. حامد از شهر
فراری شد و شهاب هم در مظلومیت به خاک سپرده شد. چهار ماه بعد از این موضوع همسر حامد که باردار
هم بود از شهر و دور از چشمان پلیس فرار کرد. و یکی از نقاط قوت پلیس از دست رفت. اما پلیس بعد از
تجسس زیاد متوجه شد که خانواده حامد با او رابطه دارند و این موضوع را از چشم پلیس مخفی نگه داشته اند
تا اینکه ۷ ماه پس از قتل ماموران خانواده حامد را به جرم مخفی کاری از پلیس بازداشت کردند و بخاطر
همین موضوع چند روز بعد در ساعت ۶ صبح حامد به همراه همسرش خود را به پاسگاه معرفی کرد و تمام
اتفاقات افتاده را تعریف کرد که به این شکل بوده است.
چند ماه قبل از قتل حامد وشهاب به علت فشارهای مالی کاری را به شراکت آغاز می کنند.
حامد که در یک شرکت معتبر مشغول به کار بود با دزدیدن فاکتورهای مخصوص کارکنان آن شرکت که
برای خرید وسایل خانه از قبیل ( یخچال ـ تلویزیون ـ مبل ـ فرش و...) به صورت اقساط بوده آنها را پیش
شهاب می آورد و شهاب هم با مهارتی که در جهل اسناد داشت به آنها مهر جهلی آن شرکت را میزد. و بعد از
این کار حامد فکتورها را به مغازه مربوطه می برده و به نام کسان دیگر از آنجا جنس برمی داشته.
اما از این کار قرار شده بود که حامد مبلغ ۲ میلیون به عنوان سهم به شهاب پرداخت کند در حالی که کل سودی
که از این کار بدست آمده بود مبلغ ۵۰ میلیون تومان بود. اما حامد زیر بار این قرار داد نرفت و به زیر قول
خود زد. شهاب هم وقتی رفتار حامد را دیده بود تنها به نصف پول هم قانع شده بود که بوسیله آن بتواند یک
عقد ساده محضری بگیرد و زندگی مشترک خود را با نامزدش آغاز کند.
متاسفانه حامد به پرداختن این مبلغ هم راضی نشد و همین امر باعث شده بود که شهاب از روی عصبانیت به
در خانه حامد برود و این حرفها را بگوید ( حامد حالا که اینجوری شد من به پلیس اطلاع میدم تا هیچکدوم
نتونیم از این پول استفاده ببریم ) حامد هم از این حرف ناراحت شده بود و با یک طراحی سه روزه با برادر
کوچکش نقشه قتل شهاب را ریخت.
در شب قرار و هنگامی که حامد با تلفن با شهاب صحبت میکرده از او می خواهد که در محل مقرر بیاید و پول
خود را کامل دریافت کند. شهاب هم راهیه محل قرار میشود و پس از ورود به آنجا با حامد برخورد میکند و
بعد از احوال پرسی حامد به او میگوید که خانمی که در چند قدمی آنها با یک چادر بر سر ایستاده کسی است
که پول را به وی پرداخت خواهد کرد. شهاب هم خیلی عادی نزدیک خانم چادری میشود و به او سلام می کند.
ولی در زیر چادر خانمی وجود نداشته فقط برادر کوچک حامد بوده که بلافاصله بعد از سلام با چوبی که در
زیر چادر داشته شهاب را نقش زمین می کند و پس از آن حامد با دستبندی که از خدمت دزدیده بود دست شهاب
را می بندد. در حالی که این دو با هم صحبت میکردند حامد با نامردی شهاب دست بسته را شروع به کتک
زدن میکند و به حالت خشم چند قدم از شهاب دور می شود. در همان لحظه حامد متوجه چراغ گردان ماشین
۱۱۰ می شود که به نظر خودش داشته به آنها نزدیک می شده . بلا فاصله بعد از این موضوع حامد به
برادرش دستور می دهد که کار شهاب را تمام کند و او هم با یک بلوک بر سر شهاب می کوبد. در حالی که
شهاب در حال جان کندن بوده حامد با پا او را در کانال پر از آب هول می دهد و هر دو از صحنه ماجرا دور
میشوند.
نکته شنیدنی این است که حامد در اعترافات خویش گفته است که قصد کشتن شهاب را نداشته اند و با خود بیل
و کلنگ برده بودند تا آن را زنده به گور کنند.
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 3:50 توسط جزیره |
دهان دختر زیبا تهی ز دندان است که هر شکسته دندان بهای یک نان است هیچ کس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست و همه مردم شهر بانگ برداشتند که چرا سیمان نیست و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست.
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 4:46 توسط جزیره |
تا حالا بهش فکر کردین یا در موقعیتش بودین. بعضی ها با یک صدقه انداختن خودشون رو تا جند روزتبرعه میکنن. ویک عده هم با گفتن جمله ( آخی بیچاره ها) سعی میکنن خودشون رو به نوعی همدرد نشون بدند.اگر هم یک محتاج کنارشون بیاد و ازشون کمک بخواد بعد از یکم اخموتخم نگاه میکنن توی جیبشون که ببینن آیا پول کهنه (حداکثر۱۰۰ تومان) وجود داره که راننده تاکسی و مغازه دار قبول نمیکنه.اگر بود بهش بدن و بعدشم از اون گدا انتظار دعا دارن. تعدادی از آدمها توی شرایط قبلی با جمله ( خدا بهت بده) اون محتاج رو از خودشون دور میکنن ولی یکی نیست بهشون بگه اگه خدا بهش داده بود دیگه غرورشو پیش تو خورد نمیکرد. آیا تا به حال به این فکر کردیم که اگه خودمون جای اون بودیم چکار میکردیم. آیا کسی از ما گدایی کردن رو دوست داره و یا از کارتون خواب بودن خوشش میاد. تا امروز به فکرمون رسیده که شبهای زمستون توی اون سرما و روی برفها خوابیدن چه حسی داره. آیا تا به حال طعم گرسنگی رو که از روی نداشتن پول باشه چشیدیم. تا به حال شده با یک پیراهن آستین کوتاه که نمیشه اسمش رو تک پوش یا تیشرت گذاشت روی برفها قدم بزنیم. تا به حال برایمان پیش آمده در باران با کفشهای پاره راه برویم. بعضی وقتها صبح که از خواب بیدار میشیم پدرـ مادر و یا همسرمان از ما تقاضا میکند که حداقل چند لقمه صبحانه بخوریم که تا موقع ناهار ضعف نکنیم اما آن لحظه ما اشتهای خوردن صبحانه نداریم و یا از غذاهای روی میز خوشمان نمی آید بنا براین با اخم و یا عصبانیت خاصی میز صبحانه را ترک میکنیم و شاید هم از تکرار زیاد حرف خانواده ناراحت شویم و با ضربه میز را به هم بریزیم تا همه غذا ها روی زمین ریخته شود ولی نمیدانیم در سوی دیگر کودکی از گرسنگی گریه میکند.
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 4:0 توسط جزیره |