واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی
حالا پرپر می زنم تا همیشه آسوده باشی
دیگه نه غروب پائیز رو تن لخت خیابون
نه بیاد تو نشستم زیر قطرهای بارون
واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه
وقتی دلتنگی این خاک توی لحظه هام میشینه
تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره
ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره
ولی من میمونم اینجا با دلی که دیگه تنگه
میدونم هرجا که باشم آسمون همین یه رنگه
سال نو شما عزیزان مبارک......
مفتخرم که در اولین پست وبلاگ (حکایت) در سال جدید به عرض شما عزیزانم برسانم آلبوم جدید
امپراطور سیاوش قمیشی با نام رگبار آماده شده است و حداکثر تا پایان فروردین ماه سال جاری به بازار خواهد آمد.

در این آلبوم شعرایی مانند (یغما گلروئی ـ احسان یاورانی و...) با سیاوش قمیشی همکاری کرده اند
و کار تنظیم این آلبوم نیز بر عهده (رامون) بوده است و همچنین طبق معمول گذشته تمامی آهنگهای این آلبوم را سیاوش قمیشی تهیه کرده است.
در ادامه باید خدمت شما عزیزان عرض کنم یکی از ترانه های آلبوم رگبار که این بار
بر خلاف گذشته از طریق کمپانی طپش رکوردز به بازار خواهد آمد با نام دلتنگی و با
کارگردانی الکس فرا که در بالا هم برای شما عزیزان نوشته ام موزیک ویدئو شده
است که چند روزیست از طریق شبکه های جهانی طپش ۱و۲ به تصویر در آمده
است.
+ نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 17:36 توسط جزیره |
خرسند شدیم از این که امروز رنگی دگر است نه رنگ دیروز
تا شب نشده رنگی دگر شد گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز
قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود
خار هم کمتر نبود از گل بسا گلتر بود
قرن ما شاعر اگر داشت که کبوتر با کبوتر باز با باز نبود شعار پرواز
وای بر ما که تصور کرده ایم عشق را باید کشت
در چنین قرنی که دانش حاکم است عشق را از صحنه دور انداختن
دیوانگیست ... درماندگیست ... شرمندگیست
قرن .. قرن آتش نیست قرن یک هوای تازه است
فکرها را شستشوئی لازم است
گمشدیم گر در میان خویشتن
جستجوئی لازم است
نازنینان از سیاهی تا سپیدی را سفر باید کنیم

آلبوم حادثه
سیاوش قمیشی
+ نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 4:37 توسط جزیره |
اگر از عشق میشه قصه نوشت میشه از عشق تو گفت
میشه با ستارهای چشم تو مغرب نو مشرق نو برپا کرد میشه از برق نگات خورشید و خاکستر کرد میشه از گندومیای سر زلفت یه عالم شعر نوشت آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه آره از عشق تو مردن داره میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد میشه از عشق تو مردو دیگه از دست تو هم راحت شد آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه آره از عشق تو مردن داره

+ نوشته شده در دوشنبه 7 آبان1386ساعت 14:13 توسط جزیره |
ادامه ماجرای رفیق کشی
بعد از اینکه حامد به همراه همسرش خود را به اداره پلیس معرفی کرد و در اعترافاتش بیان کرد که در این
قتل برادر کوچکش با او همدست بوده و بعد از این هر دوی آنها چگونگی صحنه قتل را تعریف و به کمک
پلیس صحنه قتل را بازسازی کردند...... شاید این سوال برای همه پیش می آمد که حتما حامد برای این کار
مبلغی را به عنوان دستمزد به برادر خویش داده و چرا به جای این پول بدهی خود را به شهاب پرداخت
نکرده تا این مشکلات پیش نمی آمد.
این سوال برای پلیس هم پیش آمد و در بازجویی ها از برادر حامد پرسیده شد که او در پاسخ به پلیس داستانی
را تعریف کرد که پاسخ این سوال را میداد.....؟؟؟!!!
بعد از مدت بسیار کوتاهی که از ازدواج حامد می گذرد وی متوجه میشود که همسرش قبل از ازدواج با
پسری که فامیلش شهابی بوده رابطه داشته و متاسفانه این رابطه دوستانه بعد از ازدواج حامد همچنان
پا بر جا بوده است.
هنگامی که حامد می خواسته از برادرش کمک بگیرد پیش خودش فکر میکند اگر واقعیت را برای او تعریف
کند ممکن است او قبول نکند و اگر هم با همکاری کردن با او موافقت کند حتما مبلغ زیادی پول را برای انجام
این کار (قتل) از او می خواهد و مشکل حامد هم این بوده که نمی خواسته پولی را به عنوان سهم به کسی بدهد
وگرنه اگر قرار به پول دادن بود چه بهتر که سهم شهاب را می داد و دست خودش را به خون او آلوده
نمی کرد.
بعد از این فکرها حامد برای راضی کردن برادرش نقشه ای به ذهنش می رسد که به وسیله آن می تواند
برادر خود را راضی کند که این نقشه اینگونه بوده......
حامد به برادر خود موضوع رابطه همسرش با شخصی به فامیل شهابی را می گوید و به برادرش
این نکته را عنوان می کند که موضوع دعوای ناموسی است و فقط می خواهد این آدم یعنی آقای
شهابی را کتک بزند که از این به بعد رابطه خود را با همسر حامد قطع کند.
برادر کوچک حامد هم تا این موضوع را می شنود غیرتی می شود و در خواست حامد را می پذیرد.
وقتی آنها سر محل قرار می روند و بعد از آنها شهاب وارد آنجا می شود حامد به شهاب میگوید که
پولی که من باید به تو بدهم دست آن خانم چادری است که چند قدم دور تر از ما ایستاده و شهاب هم
به طرف خانم چادر به سر می رود و بلافاصله بعد از گفتن کلمه سلام برادر حامد از زیر چادر چوبی را
در می آورد و با ضربه به شهاب می کوبد.
برادر کوچک حامد وقتی شهاب به روی زمین می افتد تازه متوجه می شود که حامد او را فریب داده
و اصلا این همان شخصی (شهابی) که حامد می گفته نیست.
بعد از این موضوع حامد و برادرش با هم درگیر می شوند که همان لحظه چراغ گردان ماشین ۱۱۰ که از
دور داشته به طرف آنها می آمده دیده میشود و در حالی که هر دوی آنها ترسیده بودند حامد از برادرش
می خواهد که کار شهاب را تمام کند و او هم پس از مدتی تردید از ترس اینکه پلیس این صحنه را نبیند
از خود بیخود می شود و با یک بلوک بر سر شهاب می کوبد.
شهاب عزیزم روحت شاد و یادت گرامی
دوست همیشگی تو جزیره
+ نوشته شده در شنبه 14 مهر1386ساعت 4:55 توسط جزیره |
این داستان واقعی و در یکی از شهرهای حومه استان اصفهان رخ داده است.
نام واقعی افراد در این ماجرا تغییر یافته است.
زندگی شیرین و رابطه دوستانه با خانواده نعمت بزرگی است که هر انسانی به وسیله آن میتواند پیشرفت
زیادی در زندگی خود داشته باشد.
بابک که از این نعمت بزرگ خداوند بهره مند بود و زندگی خوبی را در کنار جمع صمیمی خانواده خود
میگذراند آرزوهای زیادی را در سر خود می پروراند.
او دارای دو برادر بزرگتر و دو خواهر بود که یکی از خواهرها از وی بزرگتر و دیگری سنش از او کمتر
بود. پدری خوش قلب و مهربان و مادری دلسوز سایه ای مطمئن برای یک زندگی خوب در آینده بر بالای
سر بابک بودند. خوشبختانه زندگی آنها از لحاظ مالی در رفاه بود و دو برادر بزرگتر با کمک پدر و مادر
ازدواج کرده بودند و با همسران خویش روزگار خوبی را داشتند. ضمن اینکه ناگفته نماند که برادر بزرگ
بابک خارج از کشور و در آلمان زندگی میکرد.
اما در همان زمانی که ازدواج بابک نزدیک میشد متاسفانه در اثر یک حادثه پدر بابک سکته کرد و قدرت
حرف زدن و راه رفتن کامل خود را از دست داد و مدتی بعد از این ماجرا مادر بابک نیز بر اثر یک اتفاق
سکته مغزی کرد و مدتی زمین گیر شد.
این دو اتفاق ناگوار خرج زیادی را برای خانواده بابک در بر داشت و آنها مجبور شدند خانه خود را با تعداد
زیادی از وسایل با ارزش به فروش بگذارند تا بتوانند با پول آنها خرج بیماری پدر و مادر خود را بدهند.
این موضوع باعث شد که اوضاع مالی خانواده آنها دچار دگرگونی شود و تمام رشته های بابک تبدیل به پنبه
گردد. هر روز که از این موضوع میگذشت وضع برای این خانواده بدتر میشد که یکی از دلایلش میتوانست
از کار افتادگی و بی درآمدی پدر بابک باشد.
متاسفانه بعد از این موضوع بحران بزرگی در روحیه بابک بوجود آمد و تا جایی پیش رفت که بابک به
تجویز دکتر روانشناس تعداد زیادی قرص اعصاب را در روز مصرف میکرد. اما متاسفانه بابک که همه
چیز خود را از دست رفته و پدر مادر خود را در این وضع میدید قرصهای اعصاب هم جواب او را نداد و کار
به جایی کشید که او شش ماه از سال را در تیمارستان روانی فارابی اصفهان میگذراند.
اوضاع خیلی بحرانی شده بود. از یک طرف پدر و مادر بابک با این بیماری خود فرزندشان را در چنین
موقعیتی می دیدند و از سوی دیگر دو خواهر دم بخت به جای ازدواج کردن خود را تا آخر عمر پرستار
پدر ـ مادر و برادر خود می دیدند.
پسر دوم خانواده که در ایران زندگی میکرد هیچ توجهی به وضعیت زندگی پدریش نداشت و فقط در فکر
زندگی خود بود. اما بابک که روز به روز دچار بحران روحی شدیدتری میشد یکی از دورهای شش ماهه
خود را سپری کرده بود و به جمع خانواده خویش باز گشته بود.
متاسفانه در آن خانواده دیگر شخصی با اعصاب راحت وجود نداشت که بتواند به بابک دلداری دهد و کمی
اوضاع روحی آن را آرام کند. تا اینکه در اوایل شهریور ماه ۱۳۸۵ بابک در اثر فکر و ناراحتی زیاد در
خانواده دچار حمله قلبی شد و این جوان ۲۴ ساله با زندگی وداع کرد.
اما امروز که درست یک سال از فوت بابک میگذرد هر وقت پنجشنبه ها به قبرستان میرویم دو دختر جوان
و یک پدر مادر پیر را می بینیم که اشک در چشمان آنها خشکیده است و سر بر سنگ مزار جوان از
دست رفته خود گذاشته اند.
خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی دردو غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکارو جا گذاشتی قانون جنگل و زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی میگه
می دونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره
+ نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 4:1 توسط جزیره |

این داستان واقعی و در یکی از شهرهای حومه استان اصفهان رخ داده است.
در این ماجرا نام واقعی افراد تغییر یافته است.
یکی از روزهای سال ۱۳۸۱ و گروهی از رفقا به دور هم جمع هستند. هر کس آرزویی دارد و هدفی را در
ذهن خود برای آینده دنبال میکند. یکی از این گروه در آرزوی رسیدن به عشق خود و ازدواج با دوست
دخترش است. و شخص دیگری رویای یک خواننده محبوب شدن را در سر خود می پروراند و....
نزدیک غروب است و صدای خنده های هر یک از این رفقا مزه خاصی را برای خود دارد. یکی از شدت
ناراحتی هنگام خندیدن در عمق چهره اش میتوان بغض سنگینی را که از روی نا امیدی به آینده است
دید. و دیگری از اینکه روز ازدواجش نزدیک میشود در حال بال درآوردن است.
اما بعد از چند دقیقه خانواده ای از آنجا عبور میکند که در آن دختری وجود دارد که بعد از هر چند قدم راه رفتن
به حالتی که از خانواده خود پنهان کند پشت سرش را نگاه میکند. بعد از متوجه شدن همه اعضای گروه از
این ماجرا به یکباره نگاهی به فرهاد می اندازند و او را در حالتی میخکوب می بینند. آری آن دختر خانم هم با
نگاه کردن به پشت سر تلاش میکرد تا چهره فرهاد را ببیند.
فرهاد متولد ۱۳۶۲ و فروغ متولد ۱۳۶۷ و آغاز رفاقت آنها.
فروغ درباره علاقه ای که به فرهاد داشت با مادر خود صحبت کرده و او را در جریان این رفاقت عاشقانه
گذاشته بود. و فرهاد که حاضر بود به خاطر عشق خود همه آرزوهایش را زیر پا بگذارد با پدر خویش این
ماجرا را در میان گذاشته بود.
در میان همه رفقا عشق فرهاد به فروغ مثال زدنی و تک بود و همچنین کسی جرات به زبان آوردن نام فروغ
را در جلوی فرهاد نداشت.
اما خبرها به گوش پدر بزرگ فرهاد که آدمی بسیار مذهبی و مومن بود رسیده بود و او هم دنبال بهانه ای
میگشت تا فرهاد را که از داشتن سایه مادر بی بهره بود و به همراه پدرـ یک خواهر و برادرانش در خانه او
زندگی میکردند را از خانه بیرون و او را از این عشق منصرف کند. ولی عشق فرهاد یک عشق پاک و
بی نظیر بود و هیچ مانعی نمیتوانست نظر او را در مورد فروغ عوض کند.
تقریبا یک سال از آشنایی این دو نفر میگذشت که متاسفانه در اثر یک دعوای خانوادگی که بین فرهاد و
پدر بزرگش بخاطر مسئله عاشقی او اتفاق افتاده بود باعث شد که فرهاد از سوی پدر بزرگش از خانه بیرون
رانده شود و دقیقا از تاریخ ۱ تا ۳۱ تیرماه ۱۳۸۲ یا به عبارتی یک ماه تمام را در خیابان زندگی کند.
اما فرهاد از این موضوع ناراحت نبود و میگفت برای رسیدن به فروغ هر کاری را انجام می دهد.
بعد از پایان دوره خیابان خوابی فرهاد متاسفانه یکی دو بار فروغ که در حال صحبت کردن و یا قدم زدن با
دوست پسران جدید بود دیده شد و متاسفانه آن لحظه چهره فرهاد دیدن داشت. ولی با این حال عشق فرهاد چیز
دیگری بود و باعث شد که تمام گناهان فروغ را نادیده بگیرد و او را ببخشد.
تابستان ۱۳۸۳ فرا رسید و فرهاد با قولی که از فروغ و پدرش گرفته بود خود را آماده می کرد که راهی
خدمت سربازی شود و بعد از آن با دختر رویاهایش ازدواج کند. ۱۸ تیر ۱۳۸۳ روز اعزام فرهاد به پادگان
آموزشی بود و میشد ناراحتی دوری ۲ ساله او را از فروغ در چهره اش دید. ولی او با این امید که فروغ
منتظر او خواهد ماند و پس از خدمت با وی ازدواج خواهد کرد به خود قوت قلب می داد.
اما درست در ۱۷ تیرماه ۱۳۸۳ یعنی یک روز قبل از اعزام فرهاد به خدمت سربازی فروغ با بسته ای در
دست به در خانه فرهاد آمد و خبر ازدواجش را با پسری دیگر که شغلش نقاش ساختمان بود را به او داد و
محتوای آن بسته تمام نامه ها و عکسهایی بود که این دو نفر در طی دو سال رفاقت با یکدیگر بدست آورده
بودند. در آن لحظه سنگ به حال فرهاد گریه میکرد و همه دوستان سعی میکردند به گونه ای او را تسکین
دهند و برای رفتن به خدمت آماده اش کنند.
فرهاد با مظلومیت و بغض خاصی راهی خدمت شد و فروغ هم یک ماه بعد ازدواج کرد. اما امروز که بیش
از یک سال است فرهاد خدمت سربازی را تمام کرده و سه سال از ازدواج فروغ میگذرد هر وقت نام فروغ
را در جلوی فرهاد به زبان می آوریم بجز اشک چیزی را در چهره او نمی بینیم.
گر حال تو همچون منه آشفته خراب است گر خواهش دلهای منو تو بی حساب است
ای وای به حال هر دوی ما
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 4:36 توسط جزیره |
ما ظاهرن رفیقان هر پشت اعتمادی هر سینه رفیقی خود کردهها چه آسان
بس نارفیق بودیم
زخمی به خنجر کردیم
با تیغ کین دریدیم
نسبت به داور کردیم
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 1:31 توسط جزیره |
این اتفاق واقعی است و در یکی از شهر های حومه اصفهان اتفاق افتاده است.
در این ماجرا نام واقعی افراد تغییر یافته است.
مهر ماه ۱۳۸۳ و دو کبوتر عاشق دست در دست هم با یکدیگر نامزد می شوند. شهاب که دارای مدرک
لیسانس زمین شناسی بود بالاخره پس از سپری کردن مشکلات به آرزویش رسیده بود و با دختر رویاهایش
بسیار عاشقانه نامزد کرده بود.
در سوی دیگر حامد که دارای مدرک دیپلم تجربی بود در حال جدا شدن از دوست دخترش بود. و بعد از جدایی
به واسطه پدر یکی از دوستانش در یکی از شرکتهای معتبر استان اصفهان شروع به کار کرد.
اما حامد بعد از شروع به کار در شرکت تغییر بزرگی در رفتار خود داده بود و دیگر آن آدم خاکی و دوست
داشتنی گذشته نبود. بالاخره حامد در مرداد ۱۳۸۵ با دختر خانمی ازدواج کرد و زندگی مشترک خود را آغاز
کرد. اما متاسفانه با اینکه حدود دو سال از نامزدی شهاب میگذشت او همچنان بیکار بود و موفق به ازدواج
کردن نشده بود. از آنجا که شهاب و حامد رابطه دوستانه خوبی با هم داشتند بعد از ازدواج حامد این رابطه
دوستانه خانوادگی هم شد. ولی بعد از مدتی به دلایل نامشخص میانه حامد و شهاب شکر آب شد. و هر موقع
که از شهاب درباره این مطلب سوالی میشد او در پاسخ میگفت حامد آدم نامردیست. بالاخره در ساعت
۱۲ شب روز ۱۰ مهر ۱۳۸۵ از طرف حامد تلفنی به شهاب شد که از او خواسته بود تا یک ساعت دیگر در
یک محلی به سر قرار بیاید. شهاب هم به حرف او گوش کرد و مدتی بعد راهی محل قرار شد اما قبل از رفتن
به نامزد خود سپرده بود که اگر تا ۲۰ دقیقه دیگر تماس نگرفتم به پلیس اطلاع دهد. اما ساعاتی گذشت وخبری
از شهاب نشد. بعد از در جریان گذاشتن پلیس و جستجوی آنها هیچ چیز دستگیر آنها نشد و حتی هنگامی که
پلیس به در خانه حامد رفته بود او در پاسخ به ماموران گفته بود که شهاب در ساعت یک پیش من آمد و بعد از
نیم ساعت محل قرار را ترک کرده است. متاسفانه بعد از دو روز جنازه شهاب در کانال آب و در حالی که
یک دستبند نظامی به دستش بسته شده بود توسط مامورین شهرداری پیدا شد. همه شواهد بر علیه حامد بود
چون او آخرین نفری بوده که با او قرار ملاقات گذاشته و همچنین با شهادت بعضی از اطرافیان دزدی بودن
آن دستبد از پادگان که توسط حامد در زمان خدمت انجام شده بود برای پلیس آشکار شده بود. حامد از شهر
فراری شد و شهاب هم در مظلومیت به خاک سپرده شد. چهار ماه بعد از این موضوع همسر حامد که باردار
هم بود از شهر و دور از چشمان پلیس فرار کرد. و یکی از نقاط قوت پلیس از دست رفت. اما پلیس بعد از
تجسس زیاد متوجه شد که خانواده حامد با او رابطه دارند و این موضوع را از چشم پلیس مخفی نگه داشته اند
تا اینکه ۷ ماه پس از قتل ماموران خانواده حامد را به جرم مخفی کاری از پلیس بازداشت کردند و بخاطر
همین موضوع چند روز بعد در ساعت ۶ صبح حامد به همراه همسرش خود را به پاسگاه معرفی کرد و تمام
اتفاقات افتاده را تعریف کرد که به این شکل بوده است.
چند ماه قبل از قتل حامد وشهاب به علت فشارهای مالی کاری را به شراکت آغاز می کنند.
حامد که در یک شرکت معتبر مشغول به کار بود با دزدیدن فاکتورهای مخصوص کارکنان آن شرکت که
برای خرید وسایل خانه از قبیل ( یخچال ـ تلویزیون ـ مبل ـ فرش و...) به صورت اقساط بوده آنها را پیش
شهاب می آورد و شهاب هم با مهارتی که در جهل اسناد داشت به آنها مهر جهلی آن شرکت را میزد. و بعد از
این کار حامد فکتورها را به مغازه مربوطه می برده و به نام کسان دیگر از آنجا جنس برمی داشته.
اما از این کار قرار شده بود که حامد مبلغ ۲ میلیون به عنوان سهم به شهاب پرداخت کند در حالی که کل سودی
که از این کار بدست آمده بود مبلغ ۵۰ میلیون تومان بود. اما حامد زیر بار این قرار داد نرفت و به زیر قول
خود زد. شهاب هم وقتی رفتار حامد را دیده بود تنها به نصف پول هم قانع شده بود که بوسیله آن بتواند یک
عقد ساده محضری بگیرد و زندگی مشترک خود را با نامزدش آغاز کند.
متاسفانه حامد به پرداختن این مبلغ هم راضی نشد و همین امر باعث شده بود که شهاب از روی عصبانیت به
در خانه حامد برود و این حرفها را بگوید ( حامد حالا که اینجوری شد من به پلیس اطلاع میدم تا هیچکدوم
نتونیم از این پول استفاده ببریم ) حامد هم از این حرف ناراحت شده بود و با یک طراحی سه روزه با برادر
کوچکش نقشه قتل شهاب را ریخت.
در شب قرار و هنگامی که حامد با تلفن با شهاب صحبت میکرده از او می خواهد که در محل مقرر بیاید و پول
خود را کامل دریافت کند. شهاب هم راهیه محل قرار میشود و پس از ورود به آنجا با حامد برخورد میکند و
بعد از احوال پرسی حامد به او میگوید که خانمی که در چند قدمی آنها با یک چادر بر سر ایستاده کسی است
که پول را به وی پرداخت خواهد کرد. شهاب هم خیلی عادی نزدیک خانم چادری میشود و به او سلام می کند.
ولی در زیر چادر خانمی وجود نداشته فقط برادر کوچک حامد بوده که بلافاصله بعد از سلام با چوبی که در
زیر چادر داشته شهاب را نقش زمین می کند و پس از آن حامد با دستبندی که از خدمت دزدیده بود دست شهاب
را می بندد. در حالی که این دو با هم صحبت میکردند حامد با نامردی شهاب دست بسته را شروع به کتک
زدن میکند و به حالت خشم چند قدم از شهاب دور می شود. در همان لحظه حامد متوجه چراغ گردان ماشین
۱۱۰ می شود که به نظر خودش داشته به آنها نزدیک می شده . بلا فاصله بعد از این موضوع حامد به
برادرش دستور می دهد که کار شهاب را تمام کند و او هم با یک بلوک بر سر شهاب می کوبد. در حالی که
شهاب در حال جان کندن بوده حامد با پا او را در کانال پر از آب هول می دهد و هر دو از صحنه ماجرا دور
میشوند.
نکته شنیدنی این است که حامد در اعترافات خویش گفته است که قصد کشتن شهاب را نداشته اند و با خود بیل
و کلنگ برده بودند تا آن را زنده به گور کنند.
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 3:50 توسط جزیره |
دهان دختر زیبا تهی ز دندان است که هر شکسته دندان بهای یک نان است هیچ کس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست و همه مردم شهر بانگ برداشتند که چرا سیمان نیست و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست.
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 4:46 توسط جزیره |
تا حالا بهش فکر کردین یا در موقعیتش بودین. بعضی ها با یک صدقه انداختن خودشون رو تا جند روزتبرعه میکنن. ویک عده هم با گفتن جمله ( آخی بیچاره ها) سعی میکنن خودشون رو به نوعی همدرد نشون بدند.اگر هم یک محتاج کنارشون بیاد و ازشون کمک بخواد بعد از یکم اخموتخم نگاه میکنن توی جیبشون که ببینن آیا پول کهنه (حداکثر۱۰۰ تومان) وجود داره که راننده تاکسی و مغازه دار قبول نمیکنه.اگر بود بهش بدن و بعدشم از اون گدا انتظار دعا دارن. تعدادی از آدمها توی شرایط قبلی با جمله ( خدا بهت بده) اون محتاج رو از خودشون دور میکنن ولی یکی نیست بهشون بگه اگه خدا بهش داده بود دیگه غرورشو پیش تو خورد نمیکرد. آیا تا به حال به این فکر کردیم که اگه خودمون جای اون بودیم چکار میکردیم. آیا کسی از ما گدایی کردن رو دوست داره و یا از کارتون خواب بودن خوشش میاد. تا امروز به فکرمون رسیده که شبهای زمستون توی اون سرما و روی برفها خوابیدن چه حسی داره. آیا تا به حال طعم گرسنگی رو که از روی نداشتن پول باشه چشیدیم. تا به حال شده با یک پیراهن آستین کوتاه که نمیشه اسمش رو تک پوش یا تیشرت گذاشت روی برفها قدم بزنیم. تا به حال برایمان پیش آمده در باران با کفشهای پاره راه برویم. بعضی وقتها صبح که از خواب بیدار میشیم پدرـ مادر و یا همسرمان از ما تقاضا میکند که حداقل چند لقمه صبحانه بخوریم که تا موقع ناهار ضعف نکنیم اما آن لحظه ما اشتهای خوردن صبحانه نداریم و یا از غذاهای روی میز خوشمان نمی آید بنا براین با اخم و یا عصبانیت خاصی میز صبحانه را ترک میکنیم و شاید هم از تکرار زیاد حرف خانواده ناراحت شویم و با ضربه میز را به هم بریزیم تا همه غذا ها روی زمین ریخته شود ولی نمیدانیم در سوی دیگر کودکی از گرسنگی گریه میکند.
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 4:0 توسط جزیره |